محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
700
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
شدى و همه شب نماز كردى ، در خانه اندر بسته . اين خداوند وى چون شبى دو چنان ديد ، خواست تا بداند كه وى اندر آن خانه همى چه كند . وقتى نيمشب اندر گذشته بود فراز شد . روشنايى ديد كه اندر آن خانه همى تافت . اين خداوند پنداشت كه فيمون چراغ دارد . نيكو بنگريست ، فيمون را ديد بى چراغ آن مرد بترسيد . و ديگر روز فيمون را بخواند و گفت : دوش ترا ديدم به نماز اندر ، و همه خانه روشنايى گرفته بود و چيزى همى خواندى . تو چه دين دارى ؟ گفت : من دين عيسى بن مريم دارم ، و آن انجيل بود كتاب خداى تعالى كه همى خواندم . آن مرد گفت : آن دين تو بهتر از اين دين ما ؟ فيمون گفت : بلى دين من بهتر است از دين شما ، زيرا كه دين شما باطل است و آن بتان نه خداىاند و آن درخت نه خداى است . پس آن مرد كه خداوند وى بود قصّهء وى پيش شهريان بگفت . مردمان فيمون را بخواندند و او را بپرسيدند . وى دين عيسى بر ايشان عرض كرد . ايشان را آن دين خوش آمد گفتند : ما را چه دليل است كه اين دين تو حقّ است و دين ما باطل است ؟ گفت : آنكه من خداى خويش را بخوانم تا آن درخت را هلاك كند . گفتند : اگر اين چنين بود ما به دين تو اندر آييم . فيمون بيرون شد و به زير آن درخت بيستاد و دعا كرد . خداى عزّ و جلّ چنان كه همه خلق همى ديدند فرمان داد تا آن درخت از زمين برآمد از بن و بيخ . ايشان همه بتان را بشكستند و دين عيسى بپذيرفتند ، و آن كس كه فيمون را خريده بود آزاد كرد . پس همه نجران ترسا شدند و انجيل بياموختند . و فيمون آنجا بنشست چون معلَّم به انجيل آموختن ، و مردمان فرزند را نزد او فرستادندى تا انجيل آموختى . و بدين سبب اهل نجران اندر همه عرب ترسا شدند . و مهترى بود به نجران اندر ، نام وى تامر ، و او را پسرى آمد عبد الله نام كرد ، و بزرگ شد . به فيمون فرستاد تا انجيل بياموزد ، و او را بسيار شاگردى كرد . و فيمون نام بزرگ خداى دانست ، و هر حاجتى كه از خداى بخواستى روا كردى ، اگر بيمار آوردندى از خداى حاجت [ b 126 ] خواستى روا كردى و درست شدى به بركت آن نام خداى . اين عبد الله بن تامر مر فيمون را بسيار خواهش كرد كه مرا اين نام بياموز . نياموخت ، گفت : اين نام